بعد از اینکه یه روز نمیتونی بری سر کار و برای استراحت توی خونه میمونی کلی کارهات روی هم میمونه. برای خودمت برنامه میریزی: خوب سه تا فایل صوتی چهار ساعته باید گوش بدم، یه سری کارهای شخصی، کارهای سایت، یه بررسی نوشته های کتاب، جواب به ایمیل های کاری، ورزش روزانه، تماشای دو تا فیلم آموزشی (که واقعا لذت داره) ، کارهای شخصی، کارهای خونه، و ...
خوب این دو سه روز مهمون هم داریم. کارهای جانبی هم پهلوی این کارها... چهارشنبه را به استراحت میگذرونی... صبح پنجشنبه یکی از فایل های صوتی را گوش میدی... مامان میگه : ناهار درست میکنی؟ به روی چشم...
خوب... قبلش برم خرید و بیام... ناهار که آماده میشه پسر خاله میگه: بریم پینگ پونگ؟ چه پیشنهادی!!! من سیزده ساله بازی نکردم. چه ترس بزرگی... بعد از حادثه دیگه گذاشتمش کنار... و چقدر ترس های مختلف و صحنه ی حادثه اومد جلوی چشمام... یعنی وقتشه با ترسم روبرو بشم؟ وقتی میری پشت میز خیلی با احتیاط شروع میکنی... همش تصویر ها میاد و میره ولی آروم آروم با ترست روبرو میشی... کم کم به ترست غلبه میکنی تا بتونی از پینگ پونگ هم لذت ببری... وارد سیکل هیجانی ورزش میشی... با صحبت و لکنت های کوچیک که اصلاح های خیلی خوبی داره... چه رضایتی... یاد فوتبال و هیجان قدیم هم میفتی و چقدر خاطره و لذت و هیجان و راهکار های مختلف را کنار هم تجربه میکنی...
وقتی میای خونه همه دارن میرن بیرون... خوب حالا به کارهای شخصیم میرسم... یکی دوتا کار که انجام میشه خواهر زنگ میزنه: ما دیر میایم، میتونی شام درست کنی؟ :))
بعد از شام مهمونا هم اوامر دیگه ای دارن... ساعت 12 شب و پارک؟؟؟ کی برگردیم؟؟؟
ساعت حدودای سه نصفه شبه... قبل از خواب کمی از فایل صوتی را گوش میدی و میخوابی با کلی کار که هنوز توی ذهنت رژه میره همینطور داره شیفت پیدا میکنه...
صبح اول وقت کارهای سایتو میذاری جلوت... حالا تازه شروع کار برنامه ایه... سایت به هم ریخته... لود نمیشه... م.ح هم جواب نمیده... چند تا پیام و جواب میده ولی فایده نداره... باز هم کاری انجام نمیشه... چقدر اطلاعاتم از طراحی سایت کمه... اینطور وقت ها آدم بیشتر استرس میگیره... مخصوصا وقتی قول انجام کاری را داده باشه... چقدر هم احساس مفید نبودن به آدم میده...
بابا میگه یه آقایی اومده برای درست کردن برق خونه... یه کمکی بهش بده... اینم شد یه کار خارج از برنامه ی دیگه...
همین حین ادامه ی فایل صوتی را گوش میدی، یک فایل و نیم تازه تموم شده و باقی کارهات هم مونده... بابا میگه: میری خرید؟ چشم... حتما...
خرید پیاده را بیشتر دوست داری ولی وقتشو نداری... ناهارو خواهرا میپزن دیگه؟ نه! بابا داره میپزه... مردای خونه ی ما چه دستپختی دارن انصافا... :)) خواهرا مشغول شیرینی پزی هستن... همه هنرمند :))
از وقتی که برای مامان حادثه پیش اومد خیاط خودت شدی... چند تا کار خیاطی کوچیک انجام میدی... مامان میگه: این دو تا تیکه را هم زحمتشو بکش... بابا میگه: اینها هم مال منه لطفا انجامش بده... انگار منو در حد "هاکوپیان" قبول دارن :)) سه ساعت شد!!! :o
خواهر بازم از بیرون زنگ میزنه که اینا را میخوام برای شام... خوب الان میگی؟ یه خورده زودتر بگو خوب... از کجا اینا را پیدا کنم؟ :o و بازم خرید...
یک ربع وقت داری برای ورزش... بدو بدو ورزشو انجام میدی... دو تا فصل کتابت هم نگاه میکنی و چند تا پیشنهادو اعمال میکنی... ای وای چرا ساعت بدو بدو میره... حالا باید کفشهات رو واکس بزنی... بابا میگه کفشای منم هستا:))
بازم ساعت دو شبه و باقی فایل صوتی... هنوز خیلی عقبی و کلی کارهات هم موند برای فردا...
ساعت پنج صبح... هنوز هم وقت داری برای خواب... ساعت هفت مطابق معمول کمی زودتر از زنگ موبایل بیدار میشی... تو تاریک و روشن صبح وسایلو برمیداری و میزنی بیرون... نزدیکای محل کار توی تاکسی با موبایل چند تا ایمیلو جواب میدی... عینک نیازه... تازه کیفو که باز میکنی میبینی اوه!!! عینک بابا رو اشتباهی برداشتی... برمیگردی خونه... با استرس و بدو بدو... به بابا هم زنگ میزنی... بابا خندان میاد جلوی در: خوب میرفتی سر کار... چرا برگشتی؟ من یه عینک دیگه هم دارم... :))
حساب کتابام میگه نیم ساعت دیر میرسم سر کار... یه تاکسی دیگه... چقدر هم شلوغ شد یه دفعه... موتوری رو بپا... وای چه تصادف بی موقعی... راننده پیاده میشه برای چونه زدن... پیر زن پشت سری هنوز حواسش سر جاش نیومده... دیگه استرسی ندارم... اصلا اینم یکی از همون غیر قابل پیش بینی ها بود... خوب من عجله دارم ولی راننده تاکسی هم ازین اتفاق ها دارن دیگه... راننده میگهک پول خورد ندارم... میگم: باشه خوب روزی شماست... میگه نه! زیاده... از مسافرا پول خورد میگیره...
و تازه یه روز جدید با کلی کارهای مونده روی هم شروع میشه...
گفتگوی تنهایی...
ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال میکنید
برچسب: غیر قابل پیش بینی به انگلیسی,غیر قابل پیش بینی بودن,غیر قابل پیش بینی,چگونه غیر قابل پیش بینی باشیم,شخصیت غیرقابل پیش بینی,به طرز قابل پیش بینی غیر منطقی,رفتار غیر قابل پیش بینی,افراد غیر قابل پیش بینی,معنی غیر قابل پیش بینی,معادل انگلیسی غیر قابل پیش بینی, نویسنده: بازدید: 40