یادت هست بابا؟ کنار من تو ماشین نشسته بودی، نشستنی که برایم دلپذیر است حتی اگه در سکوت بگذرد... باز هم روی خواسته ات بخاطر خانواده پاگذاشته بودی و از تکرار زیباتربن نوستالوژهای گذشته برای آینده ی خانواده گذشتی...
دوست داشتم صحبت کنی و از احساست بگویی... شاید یک جمله کافی بود تا من یکی از شیرین ترین لحظاتم را با بابا بگذرانم... از گذشته گفتی... اولین بار بود که از کودکی گفتی... از تلاشهات... کودکی های بالغانه، از زحمت، تلاش، خوشی، ناخوشی و ...
و من را با هر جمله ات به گذشته بردی و تصویر جدیدی برایم ساختی، آنقدر احساسهایم فوران کرده بود که توانایی بغل کردن آنها را نداشتم... چه خاطرات قدرتمند... چه ضبط های دقیقی...
جوانی که از کودکی با زحمت برای رسیدن آشنا بود... نوجوانی که رنج آگاهی را میفهمید... جوانی که محجوبانه عاشق بود... پدری که نجیبانه صبوری میکرد... و همه ی اینها قیمت لذت خانواده از زندگی بود...
از قشنگترین شام دور هم گفتی، از عبور سریع سالهای کودکی ما که شب و روز را در خود گم کرده بود... از جوانی ما و حوادث... از پدری که میدانم به اندازه من دوست میداشتی و مادری به زلالی آب و به پاکی نور... و من با هر جمله ای که میشنیدم خلاء تصویریم را کامل میکردم... با لرزش صدایت بغض مبکردم و با خنده هایت از ته دل میخندیدم...
و گاهی بهای طولانی بودن لذتم را با آرامتر رفتن پرداختم که از بستنی زندگیم بیشتر لذت ببرم...
بابا... بابای خوبم...
اون شب یکی از زیباترین همراهی های پدر و پسر بود... من از شنیدن خاطراتت احساسی وصف نشدی را تجربه کردم... بارها به خودم بالیدم که پدری با دلی به وسعت دریا دارم، احساس غرور کردم که گاهی من هم مثل بابا رفتار میکنم... و حالا الگوی کاملتری برای مشق کردن دارم...
بابا... تجربه هایت بسیار برایم ارزشمندند... بخشی از تصویر خاطرات کودکی بابا برایم شکل گرفت... همیشه برای شنیدن خاطرات زیبایت آماده ام...
همیشه آماده ام...
بیشتر این سکوت پدر و پسری را نقض کن...
ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 37