بهمن احساس من...

خرید بک لینک
تمام سیکل داشت مثل 5 سال پیش رقم میخورد. دونه به دونه و جزء به جزء... مثل همیشه همه چیز آماده و سر جای خودش بود. استرس هم دقیقا شبیه به همان روزها...

صبح دوست داشتم تو پارک قدم بزنم. استقبال از دو مهمان عزیز این امکان را هم بهم داد... انگار همه چیز بنای تکرار شدن داشت... تمام احساس هادر حال جان گرفتن بودن... منتظر درمانگر بودم. م.ح گفت تو راهن... گاهی جلوی در قدم میزدم که ببینم اومدن یا نه... و دفعه ی آخر دیدمشون...

"آقای م... پس شما هستین؟"

با همون آرامش و لبخند همیشگی... این حالت منو یاد اولین جلسه ی درمان میانداخت... صبح سرد اصفهان با اولین پله نشینی با یه پالتوی سیاه بلند بارانی...

انگار امروز روزیه که تمام احساس های من مرور میشه...

نشان دادن عکس های همایش ها هم شد مزید بر علت... دونه به دونه ش خاطره هایی بود که میامد و میرفت... و من گاهی مرور های عمیق تری داشتم...

درمانگر که صحبت را شروع کرد یاد اولین جمله ی اولین صحبت هاش در همایش افتادم...

" رب الشرح لی صدری و یسر لی امری و.... "

درمانگر از مسیر میگفت ... از همسفری... و چه کسی جز درمانگر و مراجع معنای عمیق و احساس های مختلف این کلمه را درک میکنن... گاهی تصور میکردم با انبوه احساس ها محاصره شدم و ناچارم به تجربه ی مجدد همه ی اونها... نگاه به درمانگر هر بار یکی از احساس ها را به سراغم میفرستاد... دونه به دونه ی کلمات برایم صدای دیگری داشت... هر کدام حرف جدایی غیر از مفهوم خودش میگفت...

ارزیابی و پیراهن شلوار نوک مدادی و اولین روز خاص... اولین، بهترین روز یک مراجع...

نمودارهای ارزیابی و اکسل های با سلیقه و کلی تحلیل...

پذیرش و حل مسئله...

احساس و افکار...

درمانگر میدونی با حرفهات منو به کجاها بردی؟ حتما میدونی... فقط خودم این ها را درک میکنم و خودت...

وسط های صحبت پدر را هم دیدم. شاید اولین جایی بود که رشته ی احساسی من جهش بلندی داشت... به روزی که پدر مثل همیشه آماده بود... آماده ی همراهی پسر... همراهی همیشگی... احترام و اشک و شوق و عشق... اشاره ی چشم درمانگر هم شاید همین ها را فهمیده بود...

کنار پدر نشستم... بعد از ساعت ها استرس حالا آرامش بیشتری داشتم... حالا احساس پررنگ من حس امنیت بود و قدرت...

وقتی اسمم گفته شد از بابا اجازه گرفتم... تصویر سازیها زیاد منطبق نبود... اضطراب ها بیشتر شد... با اولین نگاه به پدر چهره را شبیه تر از همیشه به همان روز دیدم... و کمی که بیشتر ادامه دادم پدر داشت اشکها را پاک میکرد و من زیر بهمن احساس ها در حال تلاش بودم... به پدر کمتر نگاه کردم تا این اسکیباز احساس مجال فرار از بهمن را داشته باشد...

نگاه به درمانگر هم احساس های چند دقیقه قبل را زنده میکرد... گاهی صحبت را واگذار کردم برای مرتب کردن ذهن و تلطیف احساس... و چهره ی پدر هنوز به همان صافی و زلالی بود...

چقدر سرکوب احساس را تحمل کردم تا انتهای صحبت...

من خانواده ی بسیار خوبی دارم که همیشه در درمان با ن همراه بودن...

" از خانواده تشکر نمیکنید؟" چقدر سخت بود فرو دادن بغض هایی که زیباترین لحظه ی احساسی یک نفر هستن. تلاقی لبخند و اشک...

درمانگرم !!! میدونی اون لحظه چقدر تلاش کردم برای گفتن یک جمله؟ جمله ای که بتونه تمام احساس من به درمان و درمانگر را بیان کنه... با تمام اشک هایی که مهارت اسکی باز را نداشتن برای سر خوردن روی گونه ها...

"درمان بخش کوچکی از زنگی من بود... اما همیشه ی عمر مدیون این بخش خواهم بود"

گفتگوی تنهایی...

ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:04

صفحه بندی