
تمام سیکل داشت مثل 5 سال پیش رقم میخورد. دونه به دونه و جزء به جزء... مثل همیشه همه چیز آماده و سر جای خودش بود. استرس هم دقیقا شبیه به همان روزها... صبح دوست داشتم تو پارک قدم بزنم. استقبال از دو مهمان عزیز این امکان را هم بهم داد... انگار همه چیز بنای تکرار شدن داشت... تمام احساس هادر حال جان گرفتن بودن... منتظر درمانگر بودم. م.ح گفت تو راهن... گاهی جلوی در قدم میزدم که ببینم اومدن یا نه... و دفعه ی آخر دیدمشون... "آقای م... پس شما هستین؟" با همون آرامش و لبخند همیشگی... این حالت منو یاد اولین جلسه ی درمان میانداخت... صبح سرد اصفهان با اولین پله نشینی با یه پالتوی سیاه بلند بارانی... انگار امروز روزیه که تمام احساس های من مرور میشه... نشان دادن عکس های همایش ها هم شد مزید بر علت... دونه به...
ادامه مطلب
یه وقتایی کار آدم پیش نمیره... نه که نمیره ها ، وسطاش یه کارهایی هم پیش میاد که نمیشه ردشون کرد... بعد از اینکه یه روز نمیتونی بری سر کار و برای استراحت توی خونه میمونی کلی کارهات روی هم میمونه. برای خودمت برنامه میریزی: خوب سه تا فایل صوتی چهار ساعته باید گوش بدم، یه سری کارهای شخصی، کارهای سایت، یه بررسی نوشته های کتاب، جواب به ایمیل های کاری، ورزش روزانه، تماشای دو تا فیلم آموزشی (که واقعا لذت داره) ، کارهای شخصی، کارهای خونه، و ... خوب این دو سه روز مهمون هم داریم. کارهای جانبی هم پهلوی این کارها... چهارشنبه را به استراحت میگذرونی... صبح پنجشنبه یکی از فای...
ادامه مطلب