
این اواخر شرایط متفاوتی دارم. خیلی وقته که کفتارم با هیجان همراهه ولی اینکه اینقدر طولانی با هیجان های مختلف آمیخته به هم صحبت کنم تا حالا برام اتفاق نیفتاده. هیجان هایی که دونه دونه روی گفتارم نمود پیدا میکنن. شادی ای که قدرت را به اوج میبره و هیجان و مرز تحریک که تنش زاست. غمی که ایجاد لرزش های خف...
ادامه مطلب
کوچک که بودم خانه هایمان مثل امروز نبود که شوفاژ و گاز داشته باشد. آن موقع ها بخاری نفتی بود که خانه ها را گرم میکرد. بخاری ای با بوی سوختن نفت. آن روزها روی زمین مینشستم. با همین ها هم خوش بودیم. با روی زمین نشستن و درس خواندن. با پشتی های کنار دیواری. با خوابیدن و پا دراز کردن سمت بخاری که گاهی پا...
ادامه مطلب
برای چهارمین روز متوالی گفتم: همش هدفون تو گوشته، حالت بد نمیشه؟ خسته نمیشی؟ بدت نمیاد صدای اطرافتو نمیشنوی؟ چرا ما با هم حرف نمیزنیم؟ چرا وقت نمیزاریم؟ میدونین چند وقته حرف نزدیم؟ اصلا یادتونه آخرین بار کی بود؟چند سال پیش بود؟ اگه قراره کسی صحبت کنه اول شما دو نفرین. چرا صحبت نمیکنین؟ من چند بار با...
ادامه مطلب
چند شب قبل تولد بابا بود... با خواهرا رفته بودیم خرید... برای باباهای ساده مثل بابای من امکان خرید زیادی وجود نداره. باباهایی که فقط یک ساعت دست میکنن و اهل تجمل نیستن. اهل کروت و انگشتر و دستمال کردن و پاپیون و دکمه یر آستین نیستن... اهل کلاه رسمی و کیف پول و ... که اصلا فکرش هم نکن... انتخاب ها خیلی محدوده و وقتی محدودیت بیشتر میشه که بابای ساده، رسمی پوش هم باشه... اول میخواستیم براش کت تک بخرم. مغازه ها را دونه دونه میرفتیم داخل و من هر بار سلیقه ی بابا رو یادم میاوردم. این رنگو دوست نداره.....
ادامه مطلب
انگار همین دیروز بود با داداش مینشستیم و فوتبال میدیدیم. همین دیروز بود تا آخر شب بیدار میموندیم و تو مسابقه نتایج بازیها شرکت میکردیم. چه سیم کشی ای کرده بودم تا اتاق... اون اتاق خونه قبلی در حد یه مرکز مدیریت جنگ :)) مجهز بود... یه ماه دیگه مسابقات فوتبال جام ملت های اروپا شروع میشه. اینبار دیگه تو خونه تنهای تنهام... خونه ما هیچکس دوست نداره ورزش ببینه. خودم باید تنهایی بشینم و ببینم... دیروز برای خودم یه xa0سیستم صوتی تصویری کامل از وسایلی که تو خونه داشتیم جور کردم با اوج خلاقیت... یه مانیت...
ادامه مطلب
امروز با یکی از اقوام نزدیک صحبت میکردم. در فامیل، xa0ما دو نفر لکنت داریم. تفاوت شخصیتی زیادی داریم و او به شدت برونگرا و ابرازگرست، xa0و همین هم در گفتار تا حدی به او کمک کرده. xa0امروز گفتار ما دو نفر چقدر متفاوت بود. من از لحظه های لکنت چه راحت عبور میکردم و چه حساب شده شیوه ها و مهارت های مختلف را میآزمودم. مثل یک بازی دوست داشتنی، جذاب و پر هیجان. حتی گاهی برای راحتی او لکنت کاذب میکردم و گاهی فشار کاذب ایجاد میکردم. (این تجربه ی جدیدی بود برای آگاهانه تر کردن لحظات پر فشار) ولی او فقط نا ...
ادامه مطلب
زندگیه واقعا خاصه. مثل لکنت که برای هر کسی یکتاست. با فراز و نشیب های مختلف. با احساس های مختلف که پشت هر کدومشون یه فکر هست. زیاد با گفته ی نیچه موافق نیستم که میگه فکر سایه ی احساس است، تهی تر، تیره تر و پست تر... گاهی فکر شالوده و بنیان احساس های ما رو میسازه و شاید فراز و نشیب ها و احساس ها حاصل تاثیر وقایع روی افکار ماست و یا فکر و انتخابه که گاهی سرنوشت ما رو شکل میده... گاهی انتخاب و جهت گیری به سمت سکونه، هر چند کوتاه و همراه با دست و پا زدن برای خروج از رخوت که معمولا نتیجه ش انگیزه ساز...
ادامه مطلب