
سه شنبه روز موعود یکی از آرزوهای من بود... یادت هست بابا؟ کنار من تو ماشین نشسته بودی، نشستنی که برایم دلپذیر است حتی اگه در سکوت بگذرد... باز هم روی خواسته ات بخاطر خانواده پاگذاشته بودی و از تکرار زیباتربن نوستالوژهای گذشته برای آینده ی خانواده گذشتی...دوست داشتم صحبت کنی و از احساست بگویی... شاید...
ادامه مطلب
این روزا فکر میکنم آدم ها هر چی هم که عمرشون طولانی باشه، چقدر وقتشون کمه... تو همین وثت کم باید تند و تند و تند امتحان بدن...فکر میکنم توقع هم باید به نسبت فرصت باشه... چرا گاهی این وقت گمو اینجوری میگذرونن؟ چیزهایی براشون ارزش میشه که اگه فکر کنن چقدر زود گذره، براشون اهمیتی نحواهد داشت... رهاشون میکنن و دیگه هم دنبالشون نمیرن... چقدر خوبه آدم ها هر وقتی ارزش هاشونو دوره کنن... گاهی وقت ها آدم دوست داره تو فکر هاش تا ته ته ته فکرش بره... با این همه وقت کم بعضی وقتا اونقدر خسته میشم که دوست دارم فارغ از همه چیز استراحت کنم... با یه ذهن پاک و آسوده......
ادامه مطلب